على اكبر دهخدا
600
امثال و حكم ( فارسى )
چنين است رسم سراى فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و زهر است و گه نوش و مهر يكى را برآرى بچرخ بلند * يكيرا كنى خواروزار و نژند يكى را ز ماه اندر آرى بچاه * يكيرا ز چاه اندر آرى به ماه يكيرا برآرى و شاهى دهى * يكيرا به دريا بماهى دهى نه با آنت مهر و نه با اينت كين * كه بهدان توئى ايجهان آفرين . . . ) فردوسى . جهانرا پرستى تو اين نارواست * پرستش خداى جهانرا سزاست ( جهان جانگزايست و او جانفزاى * جهان گمكننده است و او رهنماى جهان جفت غم دارد او جفت ناز * جهان عمر كوته كند او دراز . ) اسدى . جهانرا جهاندار دارد خراب . نظير : آب از سرچشمه گل است . آب از بنه تيره است . جهانرا چنين است آئين و شان * گهى شاد دارد گهى باغمان . فردوسى . جهانرا چنين است آئين و سان * نگردد همى زآن بدين زين بدان . فردوسى . جهانرا چنين است ساز و نهاد * ز يكدست بستد بديگر بداد . فردوسى . جهانرا چنين دستبازى بسيست * ز هر رنك نيرنك سازى بسيست . ( . . . نه زو شايد ايمن بدن روز ناز * نه نوميد گشتن بروز نياز . ) اسدى . رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود . جهانرا چو فرزانه ديدن گرفت * شكافيدهاش از جهيدن گرفت تو با اين جهان نيز بجهندهاى * مبر ظن در اين دژ كه ارمندهاى . حضرت اديب . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . جهانرا چه سازى كه خود ساخته است * جهاندار از اين كار پرداخته است . فردوسى . نظير : قد فرغ اللّه تعالى من اربع من الخلق و الخلق و الرزق و الاجل . حديث . جهانرا ز باران ارديبهشت * سزاوارتر شاه دانش سرشت چو خورشيد روشن بكند آورى * چو شمشير جوشنگه داورى حضرت اديب . جهانرا صاحبى باشد خدا نام . كارهاى زشت را كيفر و بادا فراهست . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . جهانرا گوهر آمد زشتكارى * چرا زو مهربانى گوشدارى ( . . . بنزدش هيچكس را نيست آزرم * كه بيقدر است و بيمهر است و بيشرم . ) ويس و رامين جهانرا نبايد سپردن ببد * كه بر بدكنش بيگمان بدرسد : فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . جهانرا نمايش چو كردار نيست * به دو دل سپردن سزاوار نيست . فردوسى .